
پس از مدت ها یه نیمچه داستان کوتاه هنری کلاسیک نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد .لطفا به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب...
سوز می آید هم اکنون
باز هم
رقصان ، رقصان میشود
می رود از بر چشمانم
این همه رنگ غروب
آن همه گرد و غبار
من همانم باز هم
با قلمی پر از غم آمده ام
می پایدم خورشید
که چگونه در بر او
می نوازم این زود ، زود
رهه سایه ی مبهم باد را
جملاتم همه تکرار مکرر گم شده هاست
این تلاشم یافتن مقصد اوست
باز میخواهمت ،
باز می دانمت
تیک به تاک قلبم
می پرستمت
اما چه می شود که باز
تک تک قاصدک راهت را
که به سختی یافتم
چه زمان ها بردم
به تک شراره ی دلم
به تماشای قاصدک سوزان میروم
برچسبها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

گریه نمی کنم به خاطرت
که خاطرت با من و همراه من است
این تردید و این فاصله
نمی تواند عشقت را لحظه ای
از این قلب چاک چاکم دور سازد
گریه نمیکنم نه اینکه شادم
گریه نمی کنم چون لحظه های با تو
لحظه ای نیست که از خاطرم نگذرد
و در این پریشانی زمان
ثانیه ام را به دقیقه تبدیل نکند
روزهایی که میگذرد
طلوعش با تو،غروبش با تو
تمام ساعات دلتنگیش
بی تــــــو ...
شب می شود باز
صدای ساعت همدم می شود
قدم میزنم،تنها قدم میزنم
اما می دانم که قدم هایم
راهی به سویت ندارد
این سایه هایی که در تلاطم اند
تکاپویشان
همه دوری ماست
حالا که دلتنگی همراه بغض هایم شده است
حلا که صدایم در زمزمه شب می پیچد
حالا که برگ ها به پایم می خیزند
بوی نم
بوی خاک ، بوی تـــــو
هوای تاریکم را در بر می گیرد
ابر های پاییزی شهر را دوره می کنند
باران امشب چه غوغا می کند

فاصله ها جز در قدم های خسته
یا دل شکسته ، نمایانند
فاصله از حرف کهنه تا نو
فاصله از گفتن تا شنیدن
ما عهد خود را زیر کوه
در نوردیدن آفتاب
بستیم و گفتیم
اگر بدیم ،بد تر نباشیم
اگر گل نیستیم ، خاری نباشیم
یا سنگی در آغوش آینه
با غرور قدرت نباشیم
فاصله ها ما را در خلوت
افسانه ی رسیدن نمی کنند
در را با همین دست ها
که گویا در شکستن دل مهارت دارند
می گشاییم
در تلألؤ خورشید
امید
نوید زندگی می دهد
اما ، ما، من را در
زیبایی ما ، نمیجوییم
و هر کدام در پی ورقی تازه ایم
تا با قلم شکسته ی روزگار
در جلوی«موضوع» دو نقطه
اسم پر تکبر خود را
با خطی خوش بنویسیم

امشب چه شبی است
چشمانم گواهی دهند یا دلم
که این ستاره باران
از مشرق قرب اوست
یا گوشه ی دل شکسته ی
غریب ترین بنده ی اوست
امشب چه شبی است
که به این تبلور عشق
به این ماه عزیز
می زند روشنی اش
چشم هر بنده ی
گمشده خواب
سجاد ترابی شب قدر

کمک کن سایه ی من و تو در تلألؤ بی کسی روی زمید بماند...
وگر نه سایه ی تنهای من فکر و خیالش جدایی از من میشود.

« صدای معلم
مرا به خود آورد
نقطه سر خط
چهره ات را به یادم آورد
اما این معلم نمی داند
که من نقطه هایم را
در کلماتی که به تو گفتم
جا گذاشته ام
معلم باز میگوید
نقطه سر خط
اما نمیداند که من
سالهاست که سر خط هایم را گم کرده ام
زمانی که خورشید با خاک پیمان بست
نمی دانست چه بی رحمانه می میرد
گیسوانش در سخی غروب
سایه هایی زیبا بر چشمانم می انداخت
معلم می گوید ، معلم می آید
سرمشقی از عشق برایم می گیرد
اما نمیداند که عشق
سرمشقی جز تنهایی ندارد »
تنها جملاتی است
از آن دفتر کهنه ی مرد
که روی نیمکت نشسته بود
بیادم می آید
آن روز عصر بود
که در کوچه قدم گذاشتم
خیابان ها به سرعت گذشتند
گویی او تنها منتظر من بود
با تردید فاصله ام را با او کم
و چشمانم را به او خیره کردم
این نگاه او بود
که به من خوشامد می گفت
لحظه ای آرام کنارش
روی خاک نیمکت نشستم
از حرف هایش نمیشد چیز زیادی
فهمید
اما معلوم بود کوله بارش
پر از تنهاییست
دفترش ورق به ورق
پر از خاکستر عشق بود
سطر های هر ورق
جمله جمله پر از مهر بود
یک ورق سفید
تهفه ای که قسمتم شد
تنها جملاتم
در آن ورق جاشد
بی آنکه سطری ببینم
بی آنکه نقطه هایم را
در پیچ تاب قلم جای بیاندازم
این دستم بود
که شروع به نوشتن کرد
« نقطه سر خط
اگر خطی نمانده
با زلالی چشمانت خطی بکش
و اگر نقطه ای نیست
هست قطره ی اشکم
تو فقط بنویس
دوست داشتن را
نمی توان به خط آورد
گر چه دفتر ها بنویسند»

شب تاریکی است
تاریک تر از غم
ققنوس شب بی توقف میخواند
شب سردی است
سرد تر از دلم
قلبم در سینه ام جای نمی گیرد
شب تاریکی است درخت بید حیاطمان بی توقف میلرزد
باد سردی در لابه لای برگ های خشک باغچه
قصه ی پر از دردی برای خاک می گوید
باد می آید، باد با چه سودایی می آید
شب درازی است انگار
باد ، دلم را می لرزاند
صدای باد،در گوشه حیاط
بین گلدان
بین حوض
صدای شیونی می اندازد
شیون پیر زنی که به دنبال چیزی می گردد
اما چه چیزی؟!
شب چه میداند...
شب چه می داند روز چگونه می آید
شب فقط می داند چگونه روز را
در تلألؤ تاریکی می کشد
باد با چه وحشتی می گذرد
باد گلدانی شکست
صدای باز شدن پنجره فکرم را پریشان کرد
باد سردی به سر و صورتم می خورد
آسمان غمگین است
پنجره را می بندم
آسمان می گرید
قطرات باران روی شیشه می گویند
با آن لغزش خاص
التماسی بر سر احساس می گویند
باد با یادت در ذهنم بازی با خش خش برگ را
به یادم می آرد
خاطره ها میمانند
پاییز است امشب

من از خودم بدم می آید
از این لحظه هایی که نفس
در راه سینه ام می ماند
بدم می آید
از این روزم که شبم
با آن فرقی ندارد
نه خورشیدی ، نه ماهی
در آن جایی ندارد
بدم می آید
نه پلک زدن را دوست دارم
نه اشک ریختن را
من در خواب گیر کرده ام
از خودم بدم می آید
این صدایی که از گلویم می آید
صدای شکستن شاخه ی خشک است
نه صدای خروش رعد و برق
من از این بی انتهایی شب
بدم می آید
من ابری هستم
که پشت کوهی بلند گیر افتادم
آن طرف دشت سبز
اما تقدیرم باریدن
در این بیابان بی ثمر است
من آن ماهی رودخانه ای هستم
که پر آب است، پر تلاطم
اما راه به دریای ندارد
من آن خاطره ای هستم
که گلدانم شکست
که حسن یوسفم خشکید و
خاکم بر سرم ماند و
بارانی نبارید
من از این هوای سرد بدم می آید
من از یاد رفته ای هستم
که یادم نمی آید که هستم
آیا کس یادم در ذهنش
نقش پر لعابی بسته است؟
آیا من همان قاصدک خوش خبری نیستم که در دست باد بودم؟!
اما چرا دیگر بادی نمی آید
که از این قفس برهاندم
من از این صدای ساعت
که نشان از پایداری غم
بی رحمی درد و
خاموشی صدای غمگینی دارد
بدم می آید
من از این راهی که آمده ام
باز می گردم اما
من از آن شهر خاکستری
کوه های بلند ، بدم می آید
من آن صندلی شکسته ام را می خواهم
قلمی بتراشم
لحظه ای خلوت
گوشه ای دنج
خاطرت را به ورق هدیه کنم
من از این خاطرات ...
خوشحالم

قاب شیشه ای پنجره ام
پر از آه من است
برگ های خشک باغچه
انتظارشان،دست های من است
آسمانی که آن بالاست
چه دور از قلب من است
صدای جیر جیرک پاییز
چه بی پایان و بی ثمر است
در چوبی حیاط خانه ام
سال هاست که لال شده است
چشمانم باز است، اما
روزهاست خوابیده است
دلگرمیم نوشتن خاطراتم
چه زود دفترم پر شده است!
دیوار های خانه به اوج میروند
اما ترک هایش زیاد شده است
زمین زیر پایم
چه سرد و بی جان شده است
زیر لب زمزمه ام
اسیر زندان سکوت شده است
امید هایم زیاد بود
چرا ثانیه ها پر از یأس شده است
این من صدای برگی
در امتداد سقوط
زمینی خشک
پاییز چه زود آمده است.
سجاد ترابی جمعه 28 مرداد 90



